یه بار دیگه شرایطی پیش اومد که من و پرنسس عازم ایران شدیم و این دفعه هم همای سعادت بر سر من نشست و با یه پرنسس خسته, عصبانی و دلتنگ چند ساعتی و تو هواپیما گذروندم. و فقط خدا می دونه که چه بر ما گذشت. به نظرم میومد این سفر هرگز تموم نمی شه و ساعت متوقف شده. اما خوب با فرود هواپیما توی فرودگاه ایران یه خورده احساس ارامش کردم و خیالم راحت شد که رسیدیم. جزئیات سفر هم بماند بین من و سارا و خدای مهربون.

دیدگاه های تازه