سارا پرنسس من

ما و عاشقانه های یک پرنسس

سفر بهاری پرنسس به جزیره 09/04/2012

دسته‌بندی شده در: ماجراهای سارا پرنسس من — myprincesssara @ 11:42

سه شنبه هفته پیش به طور غیرمنتظره ای به یه سفر دعوت شدیم و چون بابام می دونست پرنسس عاشق دریا و آب بازیه قبول کرد. بله اینطوری شد که ما روز چهارشنبه ساعت چهارو نیم , همراه با مامان و بابام به سمت جزیره پرواز کردیم و خانم کوچولو در طول پرواز خوابید و برای رسیدن به سرزمین مرجانی انرژی ذخیره کرد. همون روز حدودای ساعت هفت عصر راهی دریا شدیم و دخترک حساااااااااااااااابی بازی کرد.

دست بر قضا نزدیک دریا یه سری تاب و سرسره هم بود که برنامه روزانه ما رو تا روز برگشت یعنی همون جمعه رقم زد. خوشبختانه هوا عالی و دریا آروم و زیبا بود. تو اون سه روز پرنسس خانم تا می تونست تخلیه انرژی کرد و خوش گذروند. این اولین سفر هوایی پرنسس بعد از دو سالگی بود که رسما براش بلیط و صندلی گرفتیم, اماااااااااااااااااااا نمی دونم چرا در طول پرواز به خصوص هنگام برخواستن و نشستن وروجک خانم ایستاده بود و از درو ودیوار بالا می رفت.

رد پای یک پرنسس

پرنسس در کنار کشتی یونانی

 

 

از اون روز هم همش از هواپیما میگه:

 

املا بالا بالا (با اشاره دست)

املا بغرگه (یعنی بزرگه)

املا دنگینه (یعنی سنگینه)

قربون دختر باهوشم :)

 

واژه نامه سارایی اپریل 2012 09/04/2012

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — myprincesssara @ 11:29

کیف= بیک

سوت= اوس

خیس = ایس

تاریک= تالیک

دوباره=دوباله

سلام = دلام

سنگین = دنگین

بزرگ = بغرگ

کثیف = اخی

تربچه = توتوچه

تاب و سرسره = تاب تاب عبادی

پوکویو = بوکویو

کلید = کی لی

کلاه = اولا

خودکار = گوکا

تلویزیون= تزوه Tezeveh

بشین= بشین

کاکائو= کاکو

خوبی = اوبی

بیدار شو = بیدال شو

پیشی پیشی ملوسه = پیدی پیدی مانامه

وانت = آنت

کامیون = نامیون

اتوبوس = اتوبوس

علی جان = علی ژان

محمدصدرا = ممد ددا

 

 

تولد دو سالگی پرنسس سارا 24/03/2012

دسته‌بندی شده در: خاطرات مامان یه پرنسس — myprincesssara @ 11:49

سارا خانمی گلم پرنسس کوچولوی من تولد دو سالگیت مبارک

امسال تولد وروجک رو در ایران و هزاران کیلومتر دور از بابا جون مهربونش برگزار کردیم. از مدتها قبل در تدارک تزیینات اتاق و لباس و کیک و … بودم و اصرار داشتم که خودم همه کارهاش و انجام بدم. شکر خدا موفق شدم. یه دامن توتوی کوچولو واسش درست کردم,یه بادی گرفتم و دادم براش یه کله سیاه میکی موس , یه عدد 2 و اسم سارا رو روش تیکه دوری و گلدوزی کنند.

کیک دو طبقه مینی موسی واسش درست کردم و …

خدا رو شکر همه چی خوب بود و دختر کوچولوی ما, دو ساله شد.



 

اولین خاله ای که گفتی! 12/03/2012

دسته‌بندی شده در: خاطرات مامان یه پرنسس — myprincesssara @ 04:11

دیشب بعد از رفتن دخترخاله ام و پسر کوچولوش, دوست عزیزم نغمه اومد خونه ما.

(این نغمه خانم,یکی از انگشت شمار کساییه که خیلی خیلی باهاش راحتم و دوستش دارم.

وبعد از عمه پونه سارا کوچولو یکی از معدود کسانی بود که اومد و با پرنسس ما حسابی , عاشفانه و از با تمام وجود , بازی کرد و جوری رفتار کرد که وروجک حس نکرد که این خاله نغمه باعث جدایی و بی توجهی ما به اون شده.

اما خوب خیلی از مهمونای دیگه که میان خونمون, دوست دارن, بشینن, چاییشون بخورن, حرفشون و بزنن و اون وقته پرنسس از این موضوع خیلی خوشش نمیاد و شروع می کنه به جیغ و فریاد و با زبون بی زبونی میگه بابا منم هستم, اگه به خاطر من نیومدی, حداقل مامانم وازم نگیرید.)

داشتم می گفتم, این خاله نغمه اینقدر با پرنسس ورجه ورجه و بپر بپر کردن که وقتی یه لحظه میومد بشینه:وروجک می گفت: آله, آله بازی!

این شد اولین خاله رسمی پرنسس و خود نغمه هم کلی کیف کرد و بیشتر به بازی تشویق شد.

تا آخر شب که خاله نغمه رفت سه تایی مشغول بازی بودیم و مطمئنم که خیلی بهش خوش گذشت.

اینم از شب نغمه ای مااااااااااااااااااااااا :)

 

یک روز با کوشیار 12/03/2012

دسته‌بندی شده در: خاطرات مامان یه پرنسس — myprincesssara @ 04:00

دیروز دو تا مهمون عزیز داشتیم, دختر خاله جان به همراه پسر کوچومهربونش کوشیار.

این اقا کوشیار, چهار ساله است, بسیار مهربون و امااااااااااااوروجک. از ظهر با پرنسس با هم بودند و به رسم همه بچه های دیگه بازی و جیغ و …خلاصه خونه پر از سر و صدا بود. گهی خنده, گهی کشمکش :)

تا غروب همین منوال ادامه داشت, دیگه کوشیار و مامانش قصد رفتن داشتند که یهو, کوشیار پاش به یه بالش گیر کرد و پیشونیش خورد به لبه تخت و اون اتفاقی که همیشه ازش می ترسیدیم افتاد.زیر ابروش یه شکاف کوچیک اما عمیق بر داشته بود و خیلی خون ازش رفت, بچه خودش خیلی ترسیده بود اماوقتی می دید مامانش چه حالی داره, می گفت من چیزیم نیست.

یک ربعی گذشت و خونش بند اومد, یه چسب کوچیک زیدیم روی زخمش.

پرنسس کوچولو شاهد همه این اتفاقات بود, داشت راه می رفت و به زبون خودش تعریف می کرد,

دستش رو صورتش بود و می گفت: بیبی, اوف اوف اوف(یعنی بیبی گریه کرد) صورش و می مالید و اشاره می کرد که یه چسب هم رو صورت او بزنیم.

این روز با یه خاطره خو شروع شد و حال همون در اخرش گرفته شد و باز هم خدا رو شکر کردیم که اتفاق بدتر از این نیوفتاد.

 

دل کوچولوی یه پرنسس کوچولو 04/03/2012

دسته‌بندی شده در: خاطرات مامان یه پرنسس — myprincesssara @ 17:08

گفته بودم کلاس می رم, فقط دو شنبه, پنج شنبه و جمعه ها از صبح پیش پرنسسم هستم. بقیه روزها اگر خواب باشه که بی سر و صدا می رم بیرون, اگرم بیدار باشه مامانم یه جوری سرگرمش می کنه تا من برم. بعضی وقتا حس می کنه که می خوام برم, تا چشماش و باز می کنه میگه: مامی مامی بیا بالی, یعنی بیا رو بالش من بخواب. دلم واسش پر می زنه, تا اونجایی که بتونم می مونم و بعد هم یه جوری جیم می شم.

وقتی برمی گردم, معلومه که دلتنگه, اول ناز می کنه, لبخند می زنه و بعد خوب میشه.سر ناهار من با یک دست غذا می خورم, چون اون یکی دستم قبلا توسط یه پرنسس ربوده شده. آخرای غذام, دیگه سر سفره نیستم, چون دیگه پاهام هم مال خودم نیست و وروجک سرش و گذاشته رو زانوم, دیگه ازم جدا نمیشه تا اینکه خوابش ببره و خیالش راحت باشه که من هستم, کنارش هستم.

قربون دل کوچولوت برم که اینقدر زود می گیره و تنگ میشه.

 

لغت نامه سارایی مارچ 2012 04/03/2012

دسته‌بندی شده در: ماجراهای سارا پرنسس من — myprincesssara @ 16:54

بیا تو = بید تو

پسته = پیدی

پوست=پو

بالش= بالی

کباب = کبا

گل بابا= گل بابا

تولدت مبارک = تولود مباباااااا

بابا جون = بابا جوجو

بغلم کن = بالا

ای بابا = ای بابا

ننو (کلمه کرمانی) = ننو

اخ = اوخ

خاله = آله

دارو = دالو

نیا = نیا

بدو = بدو

نخ= نخ

پاشو= پاشو

نیست = نیست

سرده = درده

دارو = دالو

خون = اون

افتاد = اوداد

عسل = اعل AAL

دایی = دایه

مامان جون = مامان دون دون

بابا جون = بابا جوجو

مامان مریم = مامان مایا

پلو = پولو

لیوان = ایبان

پودر لباس شویی = نمک

سوزن = دودن Dodan

 

 

دندان سیزدهم و چهاردهم 04/03/2012

دسته‌بندی شده در: خاطرات مامان یه پرنسس — myprincesssara @ 16:50

* در حالی که شمارش معکوس به آغاز بهار زمین و تولد دوباره پرنسس کوچولوی ما شروع شده, دندان سیزدهم و چهاردهم خانم گل هم عین دو جوانه کوچک سربرآوردند و یه جورایی علت خیلی از بی قراری ها و اشک های شبانه و روزانه وروجک که همراه با سرماخوردگی و دلتنگی برای بابا جونش بود معلوم شد و شکر خدا خیلی هاشون هم رفع شدند.

دخترکم, نازگلکم, مرواریدهای نو مبارک

 

 

عمه پونه پرنسس 28/02/2012

دسته‌بندی شده در: خاطرات مامان یه پرنسس — myprincesssara @ 02:57

دیروز عصر, با سارا خانم, خونه عمه پونه دوست داشتنی پرنسس دعوت بودیم. عمه پونه تا آخر اسفند از تهران میره و برمی گرده کرمان, به همین مناسبت یه مهمونی کوچیک ترتیب داده بود

. دیروز به پرنسس خیلی خوش گذشت چون تقریبا هر کاری که دلش می خواست کرد و عمه مهربونش هیچی نگفت.

روز خوبی بود و خوش گذشت.

 

پرنسس در تولد حامد 28/02/2012

دسته‌بندی شده در: خاطرات مامان یه پرنسس — myprincesssara @ 02:50

روز جمعه تولد حامد عزیزم بود!

گفته بود که بن تن دوست داره, از روز چهارشنبه علی رغم سرماخوردگی و بی حوصلگی پرنسسم, شروع به درست کردن کیکبن تن کردم, کلی تحقیق کردم, کلی سوال پرسیدم و کلی دعا کردم که خوب دربیاد, فقط و فقط به خاطر حامد.

خدا رو شکر خوب شد, نه نتیجه عالی بود, این کیک برای خیلی ها فرقی با کیک های بیرون نداشت اما برای من یه دنیا بود, یه هدیه با ارزش بود که با تمام وجود به یکی از عزیزانم دادم.

 

پرنسس سارا, امیرعلی و حامد

کیک بن تن برای تولد نه سالگی حامد

 

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.